چه به دی کُرد می گن: دی کرد؟!

(این مطلب، ثابت است! برای خواندن مطالب دیگر به پایین تر بروید.)

سلام به کاکاها و دده ها عزیز دی کرد!

گفتم برا شرو درباره دی کرد نوشتن، بیتره بینیم په چه به این جا گفتن: «دی کرد» (ده کرد). اتفاقی دیدم آقا خواجه علی (کُ انگار دکترم هست) زحمت کشدن اَ کتاب «تاریخ و تمدن چارمحال و بختیاری تالیف دکتر اسفندیار آهنجیده» چن تا نظر نوشتن.

اینا را تو وبلاگ «هُوشِگون» دیدم: هفشجان

اینم وبلاگ دکتر خواجه علی عزیزه کُ خدا حفظش کونِد!: چالشتر

 

سوال: چرا شهرکرد را به این نام، نامیدند؟ یعنی کرد بودن؟

جواب: راستش، شهرکرد تا قبل از سال 1314 هجری شمسی "دهکرد" نامیده می شد. در مورد وجه تسمیه ی "دهکرد" بر اساس کتاب تاریخ و تمدن چارمحال و بختیاری تالیف دکتر اسفندیار آهنجیده 7 نظریه وجود دارد:

1) در زمان حضرت علی(ع) عده ای از اعراب (پس از جنگ و جدال) با مال و احشام خود به این منطقه کوچ کردند که اغلب آنان "کرد" بودند.

2) در قشون کشی اسکندر یونانی و تعقیب پادشاه هخامنشی، جمعی از کردها همراهش بودند که در این محل به طور"ساخلو" و نگهبان باقی ماندند و کم کم سکنی گزیدند.

3) در دوران سلاجقه و خوارزمشاهیان عده ای از کردهای لشکری و ایلات و عشایر به این منطقه آمدند و ساکن شدند.

4) طایفه ای از مادها و عیلامی ها که کارشان گله چرانی بود و ییلاق و قشلاق می کردند از طرف مغرب به این محل آمدند و ساکن شدند که احتمالا از کردان شامی بودند.

5) در حمله ی مغول جمع زیادی از مردم کردستان و لرستان و ترک و غیره به این نواحی آمدند و به تدریج برای خود خانه ساختند.

6) در دوره ی اتابکان فارس و لرستان، آنان جمعی از کردها را در نزدیکی "دوتو" و "گردنه رخ" ساخلو یا نگهبان گماردند که در زمان حکمرانی "تکله" و "اتابک نصرت الدین احمد" که مرکز حکمرانی آنان ایذه بوده، این محل رو به ترقی و آبادی گذاشت و طولی نمی کشید که با پیداشدن امامزاده و ایجاد مسجد و حمام و عصاری به داخل شهر وارد شده و برای خود قلعه ای ساختند و سپس به آبادی اراضی و زراعت پرداختند.

7) عده ی قلیلی نیز عقیده دارند چون افرادی دلیر و شجاع در این محل زندگی می کرده به این ده "ده گُردان" می گفتند که به "ده کُردان" و سپس به "ده کرد" تبدیل شده است. [بعدم: دی کُرد!!!]

8) مورد هشتمی نیز می توان به آن اضافه کرد و آن این که: در تاریخ سیستان آمده است که ابوطاهر بن خلف بن احمد آل صفار در این محل حکومت می کرده که به "کرد شیر باریک" معروف بوده که قباله ی آن هنوز در دست است.

ای جونم بشد ئی دکتر و بقی دکترا، مث دکتر آهنجیده و اینا. اَ همه ممنون.

شما چی چی می گید خواننده عزیز؟! بفرمایْد!

‏66. ارّه مي‌دهد و تيشه مي‌ستاند / مي‌گيرد:‏


در باره‌ی كسي كه با بحث و جدل، آدم را خسته و درمانده مي‌كند و حرف حساب را نمي‌پذيرد و به اصطلاح ديگر: يك و دو مي‌كند،‌ مي‌گويند: ارّه مي‌دهد و تيشه مي‌ستاند / مي‌گيرد‏!


نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.


‏65. ارّه بر سر نهادش گفت: چوني؟ گفت: بر سر اولاد آدم هر چه آيد بگذرد!:


گلايه‌اي است از بي‌وفايي مردم روزگار. اشاره دارد به كشته شدن زكريّا (ع) كه او را با ارّه كشتند.‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏64. اردوي علي‌مردان‌خاني:


خانواده‌ي شلوغ و پرفرزند يا فاميل بزرگ و شلوغ را گويند.‏

‏* علي‌مردان‌خانِ چهارلَنگ، در سال 1308 عليه حكومت رضاخان و اصلاحات او قيام كرد كه در «سفيددشت» (شهري بين شهركرد و بروجن در استان چهار محال و بختياري) از نيروهاي دولتي شكست خورد.



نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏63. اردك نمي‌تواند پاي غاز وركنَد، اگر وركنَد، لنگش پاره مي‌شود!:


كسي كه تهي‌دست است نمي‌تواند در ميدان زندگي، خود را در حدّ ثروت‌مندان به نمايش بگذارد!‌ اگر چنين كند، تهي‌دست‌تر و بدبخت‌تر مي‌شود!‏

كلاًّ هر كسي كه از هر نظر (جسمي، مالي، تجربه‌اي و غيره) از كسي ديگر پايين‌تر باشد و بخواهد با او رقابت كند يا سعي كند مانند او عمل كند، مصداق اين حرف مي‌شود.‏

(غاز، نسبت به اردك، پا و لنگ درازتري دارد.)‏
‏*  وركندن: پريدن.‏
[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي:
اردِك نمْتونه / نمْتونِد پا غار وركَنه / وركَنِد، اَي
وركَنِد، لنگش پاره مي‌شِد!]

(اين طور هم گفته مي‌شود:‌

اردك نمي‌تواند پاي غاز وركنَد، اگر وركَنِد، لنگش جِر مي‌خورِد / مي‌خورِه!)


نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏62. اختلاط، خر را گم كرد!:


كسي كه مشغول صحبت مي‌شود و كار خود را فراموش مي‌كند،‌ وقتي ناگهان به خود مي‌آيد، مي‌گويد: اختلاط ... .‏

نيز جمله‌اي هش‌دارآميز است كه كسي به ديگري مي‌گويد و بدين معني است كه: حواست به كارت باشد! از كار غافل شده‌اي!‏

[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: اختلاطْ خرا گم كرد!]


نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏61. اختلاط خِدِر است و راهِ شوشتر!:


وقتي كه بين دو نفر رابطه‌ي نامشروعي باشد، مي‌گويند: اختلاط ... .‏

مي‌گويند در روزگاران گذشته،‌ در راه شوشتر، قهوه‌خانه‌اي بود به نام «خِدِر» (احتمالاً نام صاحب آن بوده) كه در مسير حركت چارواداران كه براي بردن و آوردن بار به شوشتر مي‌رفتند و مي‌آمدند، قرار داشت. در نزديكي اين قهوه‌خانه، بيشه‌اي بوده كه زنان بدكاره در آن پرسه مي‌زدند و ساير قضايا!‏

[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: اختلاطْ خِدِره وُ راْ شوشتر!]

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏60. احتياج، ‌خر را پينه‌دوز مي‌كند!:


آدم هر چه از كار گريزان باشد، سرانجام احتياج، او را وادار به هر كاري مي‌كند.‏

* پينه‌دوز: كفش‌دوز.‏

[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: احتياج، خرا پينه‌دوز مي‌كونِد/ مي‌كونه!]
نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏59. احترامْ هر كس دست خودش است:


هر كس بايد حدّ خود را نگه دارد تا به او بي‌احترامي نشود.‏

[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: احترام هر كِس / كي، دَسْ خودْشه.]

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

58. اجل سنگ است و آدم مثل شيشه:

انسان آسيب‌پذير است و هر لحظه ممكن است بميرد.

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

57. اجاق‌كوري!:

شبه‌جمله‌اي دشنام‌گونه است و به كسي گويند كه متّهم به بي‌عرضگي است، به اين معني كه: اي كاش اجاق پدرت كور بود و تو به دنيا نيامده بودي!

جمله‌ي كامل آن چنين است: اي كاش اجاق‌كوري آمده بود!

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

56. ابولي زار است، دل‌تنگش مكن / همه رنگش كردي، اين رنگش نكن!:

اين گفته را به كسي مي‌گويند كه در برخوردهايش با ديگران صداقت ندارد و هر لحظه به رنگي درمي‌آيد.

مي‌گويند: ابول پارچه‌اي به رنگ‌رز داده بود كه آن را به رنگ سياه در آورد، ولي هر وقت به رنگ‌رز مراجعه مي‌كرد، رنگ‌رز مي‌گفت: گفتي چه رنگش كنم؟! ابول مي‌گفت: سياه. رنگ‌رز مي‌گفت: آن را آبي كردم! و به همين صورت سرمه‌اي و قهوه‌اي و تا دست آخر، رنگ‌رز گفت: آن را گم كرده‌ام! ابول گفت: ابولي ... .

شكل ديگر:

قوردول لنگ است، دل‌تنگش مكن / همه رنگش كردي، اين رنگش نكن!

* ابول: كوتاه‌شده‌ي ابوالقاسم يا ابوالفتح.

* قوردول: قربان‌علي يا قربان.

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید

55. ابريشم تاب‌داده حُسني [است] كه خدا داده:

كسي كه خوش‌گل است، زشت نمي‌شود و كسي كه زشت است، خوش‌گل نمي‌شود. زشتي و زيبايي، خدادادي است و دست انسان نيست.

وقتي از خوش‌گلي يا زشتي كسي سخن به ميان مي‌آيد، آن شخص زشت يا خوش‌گل، مي‌گويد: ابريشم ... .

* ابريشم تاب‌داده: ابريشم ساخته و پرداخته و آماده‌شده.

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

55. آ يقْنه علي!

هنگامي كه از كسي سؤالي شود كه او احساس كند اين سؤال به وي مربوط نيست يا از پرسيدن آن ناراحت شده است،‌ در جوابي سربالا و بي‌ريط اين عبارت را مي‌گويد.

مثال: چه كسي اين كار را انجام داده است؟ - من چه مي‌دانم! آ يقْنه علي!

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

54. آهِمندي:

به كسي گويند كه بسيار ضعيف و رنجور است و احتمال دارد براي چندمين بار به بستر بيماري بيفتد.

«آمَندي» تلفّظي ديگر از آن است.

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

53. آويز شدن:


انگل و مزاحم ديگران شدن. جنگ و دعوا به پا كردن.

مثال: تا رسيد، آويزمان شد. او مدام آويز اين و آن مي‌شود.

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

52. آن‌ها را كه مي‌گذاشتي توي كاسه، حالا بگذار پشت كاسه!:


وقتي كسي بخواهد با تو قطع رابطه كند، تو در جوابش مي‌گويي:
آن‌ها را كه ... .

گفتن اين جمله به اين معني است كه: تو هيچ گونه گذشت و بذل و بخششي در حقّ من نكرده‌اي. نوعي كنايه‌ي تحقيرآميز است و ظاهراً بيان‌كننده‌ي اين است كه: از تو خيري به من نرسيده است، هم‌چنان كه نمي‌شود پشت كاسه چيزي گذاشت، داخل كاسه‌ي من نيز چيزي نگذاشته‌اي و من نگران قطع رابطه با تو نيستم!

[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: اونا را كه مي‌هَشتي تو كاسه، حالا بيالْشون / بذارْشون پُش كاسه!]

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏51. آن كه تو خواندي، ما رانديم!:


تقريباً همانند «آن جا كه تو كاشته‌اي، من درو كرده‌ام» است. يعني از نيّت دروني تو آگاهم. ظاهراً اصل اصطلاح ناشي از اين است كه: آن چه تو به صورت نظري مي‌داني، من به صورت تجربي ياد گرفته و انجام داده‌ام.‏

‏[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: او كه تو خوندي، ما رونديم!]‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏50. آن جا كه تو كاشته‌اي، من درو كرده‌ام:


به كسي به بخواهد سر ديگري را كلاه بگذارد، يا كاري را توجيه كند و دروغي بگويد، اين را مي‌گويند. يعني: من از تو حريف‌تر و زرنگ‌تر و ناقلاتر هستم! دستت را خوانده‌ام.‏

‏[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: اون جا كه تو كاشتي، مَ درو كردم!]‏


نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏49. عمو سليمان! عمو سليمان! يك من آرد،‌ سه چارك نان؟! آن هم سوخته و برشته؟! از حدّش هم گذشته!:


هنگامي كه در معاملات پاياپاي يكي از طرفين، بسيار زيان‌كار مي‌شود، اين جمله را مي‌گويد. ظاهراً داستاني بوده كه به سليمان‌نامي، يك من آرد براي پخت نان داده‌اند‌ و او فقط سه‌چارك (مقدار خيلي كم) نان تحويل صاحب آرد داده، آن هم به صورت سوخته و غير قابل مصرف! خلاصه، بي‌مبالاتي را از حد گذرانده است!‏

‏[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: آم سليمون! آم سليمون! يه من آرد،‌ سه چارك نون؟! اونم سوختهْ برشته؟! از حدّشم گذشته!]‏


نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏48. آمدي دنبال آتش؟:‏


نوعي تعارف است و به كسي گفته مي‌شود كه براي سر زدن به خانه آمده،‌ امّا به قصد رفتن، زود برمي‌خيزد. مقصود اين است كه: حالا زود است، بنشين.‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏47. آليشتي:‏


آدم عوضي كه كردارش با موازين انساني مغايرت دارد.‏

‏«آليشت كردن» به معناي معامله و معاوضه كردن است.‏


نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏46. آلُفته:


دزد، ‌جيب‌بر.‏

مثال: مواظب كيفت باش. تا سرت را برگرداني، يك آلُفته آن را برده.

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏45. آقاجلال‌وار كردن!:‏


كتك زدن كسي به طور دسته‌جمعي و وحشيانه تا حدّ مرگ.‏

آقاجلال‌الدّين بت‌شكن، در سال 1306 شمسي، به تحريك خان‌هاي بختياري - كه حكومت چهار محال را علاوه بر حكومت بختياري در دست داشتند – به دست عدّه‌اي از هم‌ولايتي‌هاي خود در ده‌كرد كشته شد.‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏44. آقا به خيالي،‌ قنبر به خيالي!:‏


هر كس منافع خودش را در ذهنش مي‌پروراند. هر كس به فكر منافع خود است.‏

شايد مقصود از «آقا و قنبر»، ارباب و بنده باشد.‏

معادل «هر كس به فكر خويش است، موسه به فكر ريش است.»‏
نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏43. آفتابه زن، ‌هر چه نه بدتر مرد را پاره مي‌كند!:‏


ثروت زن، موجبات ناراحتي و درد سر مرد را فراهم مي‌كند.‏

دارايي زن، هر چند كم و بي‌ارزش هم باشد، مثلاً‌ به اندازه‌ي آفتابه‌اي، چون آن را به رخ مرد مي‌كشد، باعث ناراحتي و درد سر مي‌شود، براي همين اغلب مردان زير بار مال زنان نمي‌روند و مثلاً‌ حاضر نيستند با آن سرمايه‌گذاري و كار اقتصادي بكنند.‏

‏* هر چه نه بدتر: ماتحت، نشمين‌گاه.‏

‏[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: آفتابه زن، هر چي نه بتّر مردا پاره مي‌كونِد / مي‌كونه!]


نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏42. آفتاب، لب بام هم‌سايه گرم است:


هر كس آن چه خودش دارد، برايش دوست‌داشتني نيست، بل كه نظرش به مال ديگران است.

معادل «مرغ هم‌سايه غاز است.»‏

‏[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: اُفتُو لُوْ بون هم‌ساده گرمه / گرمِس.]‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏41. آش شلّه‌قلم‌كار:


كاري پيچيده و در هم و برهم را گويند كه به سرانجام رساندنش مشكل يا غير ممكن باشد.

مثال: من اين آش شلّه‌قلم‌كار را چه كنم؟!‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏40. آسياب درست كردن:


همان «آسياب چاق كردن» است.

[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: آسيو دُرُس كردن!]‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏39. آسياب چاق كردن:‏


دروغ گفتن و چاخان كردن. معركه گرفتن و ديگران را سرِ كار گذاشتن.‏

معمولاً‌ به شكل امري گفته مي‌شود: «آسياب چاق نكن!» يا در وصف كسي مي‌گويند: «يك آسيابي چاق كرده بود كه نگو / كه بيا و ببين!» [يَك آسيويي چاق كرده بيد ... .]‏

چاق كردن: درست كردن، آماده كردن.

[اصطلاح به لهجه‌ي ده‌كردي: آسيو چاق كردن!]‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.