11. آب شود كجا را مي‌برد، آتش شود، كجا را مي‌سوزاند؟!

 در دفاع از شخص ضعيف و ناتواني گفته مي‌شود كه مورد سوء ظن يا اتّهام يا دست‌خوش پرخاش فرد ديگري گشته است.

[اصطلاح به لهجه‌ی ده‌کردی: اُو بشه / ببِشِد / شِه، كوجا را مي‌برِد، آتيش بِشِد، كوجا را مي‌سوزونِد؟!]

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

10. آبش نیست و گر نه شناگر قابلی است:


* اگر می‌توانست، کوتاه نمی‌آمد.‏
* اگر زمینه‌ی انجام دادن کاری (به ویژه کار منفی) برایش فراهم شود، خوب از عهده‌اش برمی‌آید. مثلاً کسی که ادّعا می‌کند هرگز دزدی نمی‌کند، کس دیگری که با او موافق نیست (و معمولاً پشت سرش) می‌گوید: آبش نیست ... .

یا مثلاً کسی که ادّعا می‌کند نمی‌تواند و بلد نیست برقصد، ولی وقتی اسباب رقص و شادی فراهم می‌شود، شروع به رقصیدن می‌کند،
معمولاً شخص سومی غیر از خود آن فرد، در جواب کسی که می‌پرسد: تو که می‌گفتی بلد نیستی برقصی، یا در برابر اظهار تعجّب دیگران،  می‌گوید: آبش نیست... .‏
 
‏[1: به این شکل هم گفته می‌شود: آب گیرش نمی‌آید، و گر نه شناگر قابلی / ماهری است.]
 
‏[2: اصطلاح به لهجه‌ی ده‌کردی: اُوِش نیس اَیْنه، شِنوگر قابلیه. یا: اُ گیرش نم‌یاد، ... .]‏
 

* قابل: ماهر.‏


نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏9.‏‎ ‎آب دل کسی را خوردن:‏

برای آن فرد، احترام قایل شدن و پیِ دلش (= مطابق میل او) رفتار کردن.

مثال: این بابا فقط آب دل زنش را می‌خورد! (ئی بابا فقط اُ دلْ زنْشا می‌خورِد.)‏

‏[اصطلاح به لهجه‌ی ده‌کردی: اُو دلْ کِسیا خوردن.]‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

8. آب ِ خونی:

آب (رودی، رودخانه‌ای) که سالانه چند نفر در آن غرق می‌شوند.

خونی: قاتل.

[صطلاح به لهجه‌ی ده‌کردی: اُو خوني.]

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

7. آب ِ چاه کسی را خوردن:

از نظر اخلاقی و رفتاری مثل او شدن.

مثال: نکند تو هم آب چاه او را خورده‌ای که مثل او بدحسابی می‌کنی؟!

(نکونِد تونَم اُ چا اونا خوردی که مث او، بدحَسابی می کونی؟!)

[اصطلاح به لهجه‌ی ده‌کردی: اُو چا کِسیا خوردن.]

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

6. آب چاهشان لِقُند (لِقُندی) است:

به افراد خانواده‌ای می‌گویند که همگی‌شان نادرست‌کارند! انگار همه، آبی مشترک می‌خورند!

(لِقند(ی): گل‌آلود.)

[اصطلاح به لهجه‌ی ده‌کردی: اُو چاشون لِقُندیه.]

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

5. آب توی یک جوی رفتن:

با هم سازش و توافق داشتن در کاری که قرار است به صورت شراکتی باشد.

يادداشت: معمولا به صورت منفي كاربرد دارد.

مثال: این دو نفر نمی‌توانند با هم شراکت / كار / ازدواج کنند، آبشان توی یک جوی نمی‌رود.

[اصطلاح به لهجه‌ی ده‌کردی: اُ تو یه جوق رفتن.

مثال: اُمون / اُشون، تو یه جوق نم‌ر ِد.]‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

‏4. آب به ساده می‌رود:‏


این جمله را کسی می‌گوید که گرسنه باشد، امّا به جای این که غذایش بدهند، دعوت به چای خوردنش می‌کنند! در واقع به طور غیر مستقیم تقاضای غذا می‌کند.

* ساده: زمینی را گویند که چیزی در آن کاشته نشده باشد و به صورت آیش است.

[اصطلاح به لهجه‌ی ده‌کردی: اُ به ساده  می‌ر ِد / می‌ر ِه.]‏

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.

 

پي نوشت:

بابابزرگ خدابيامرز دكتر خواجه علي هم اين جور مي گفته:

«بابا! چای، ته دل می خواد.» يعني بايد اوّل غذايي خورد كه تهِ دل را بگيرد، بعد رويش چاي خورد!

از دكتر بي نهايت سپاس گزارم.

‏3. آبی به جان آمدن:

* از دل‌واپسی و نگرانی بیرون آمدن.

مثال: وقتی که پس از آن همه نگرانی، پسرش را سالم دید، آبی به جانش آمد.

‏* دل و جرأت پیدا کردن، نیرو گرفتن و امیدوار شدن پس از ناامیدی.‏

مثال: چند نفر دوره‌اش کرده بودند و می‌خواستند کتکش بزنند. او که ترسیده بود با دیدن برادرش، آبی به جانش آمد.

نظر شما دوست عزیز در باره‌ی این اصطلاح و توضیحش چیست؟

آیا جمله یا ضرب‌المثل یا اصطلاحی شبیه به آن در روستا و شهر و منطقه‌ی خود سراغ دارید؟

لطفاً آن را با ذکر دقیق مطلب و نیز نام محلّی که در آن جا رایج است، در بخش نظرات بنویسید.